تبليغاتX
روزگار ِ مداد با میم

روزگار ِ مداد با میم

می گویند که او سرگردانی بی هدف است،اما همه آنها که سرگردانند بی هدف نیستند

کیستی

که در جستجوی شعر فراموشی من

گم شده ای؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 13:58  توسط میم  | 

Pi/ano/n=pinion

جان، جان نمی دونم هنوز پیانو می زنی یا نه . جان پیانو می زد؟ جان اصلاً یادم نیست پیانو می زدی یا نه...

جان پیانو زدنت اما حرف نداشت. ولی تو که پیانو نمی زدی واقعاً؟ می زدی؟ جان یادش بخیر پیانو سفید سیاه تو چشمات برق می زد و..و ..و...خب نه تو پیانو نمی زدی...ما خیال می کردیم با هم که تو پیانو می زدی. خیلی هم خوب می زدی و همه تماشاچی ها برات کف می زدند... پیانوت از این بزرگ ها بود  که یه چی مثل صندوق ننجون پشتش داشت. جان همه برات کف می زدند. یادته؟ من خوب یادمه جان. باورِ این که تو پیانو می زدی اصلا سخت نیست ولی باور این که پشت صندوق ننجون بشینیم و فکر کنیم پیانوِ خیلی سخته. وقتی کلید های سیاه و سفید رو می دیدی دیوونه می شدی... پسر پاک خل می شدی...

تا خونه ما خیال می کردیم که تو پیانو می زنی. یعنی تا برسیم خونه سن رو آماده می کردم ولی تا برسیم خونه همه چی آماده نمی شد. آخه صندوق عزیز جون که وسط کوچه نبود، تو گنجه بود. دوتایی قایم می شدیم روی سن و  پیانو می زدی. من پایین تر کف می زدم.  آخرش من زود تر از همه کف زدن رو شروع می کردم  تا بعد از آخرین نفر که خودم باشم هم کف می زدم.

 

جان اسمت چی بود جان؟  آدمای قصه میان بیرون نه؟ یادته؟

 

ننجون فکر می کرد می ریم سراغ چی چی  تو گنجه نمیدونم، اما خبر نداشت اونجا یه پیانوِ گرون قیمت هست  و یک سن بزرگ و کلی تماشاچی. البته گیرم درست که نصفش تو ذهن ما بود.

 

ممنون ازت جات. بابت همه ی تک نوازی هات و تمرکز ها و ورجه ورجه های من .

 

جان عزیز جون خوبه؟ راستش نمی دونم عزیز جون رو سنِ یا نه، اما هست حتماً.

جان در گنجه رو که باز کنی نور می افته رو پیانوت و کلیدهای اینور و صورت تماشاچی ها، اون وقته که معرکه میشه همه چی.  جان جان جان  چه عکس های قشنگی، چه قطعه های قشنگی. همش تو ذهن من و تو ِ . کدوم خری تو مدرسه تو کله ی پوک بچه ها می کنه بالاتر از سرعت نور  نیست. می بینی  ذهن من و تو هر لحظه یه جاست و پیانوهه رو چه خوب می نوازه و جا به جا می کنه.

 

جان،...جان..جان...شاید جواد بودی یا علی اما جان من می دونم که تو خودِ جانی...

 

جان این لباس خیلی بهت میاد. می دونی اون باری که تو رهبر ارکستر شده بودی و یه عالمه آدم با لباس ها و موهای مشکی  تو  تاریکی نشسته بودن و ویولن و ویولن سل می زدن .فقط سفیدی  دست  و پا مچ به پایین و گردن و صورتشون  معلوم بود. گاهی هم که حرکت می می کرد دستاشون ماهیچه های رو ساعدهاشون برنزه یا سفید دیده می شد. چه محشری بود این تصویر...

 

من  خودم همه ی اینا رو می بردم.خودِ خودم ... یادم نیست کجا اما می بردم. تصویرشون می کردم و برای تو پخش می کردم که خودت رو تو اون لباس  و کت دنباله دارِ مشکی ببینی و کیف کنی، غنج بری. 

 

جان؟ راستشو بگو تو پیانو بلد بودی بزنی؟ دقیقاً یادم نیست اما یه چیزایی یادمه جان. آخه تو اون قدر ها هم فراموش شدنی نیستی... جان؟ من اصلا یادم نیست پیانو می زدی یا نه ولی اصلا این برام مهم نیست جان، مهم خاطرات گنجه ننجونه...ا

 

میم

12.08.1390

*As a birthday gift to Sanaz?

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 15:42  توسط میم  | 

چهار هزار سال است که تو را دوست می دارم


+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1390ساعت 22:0  توسط میم  | 

می خواهم شما را وارد یک جریان سیال ذهن کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 2:45  توسط میم  | 

بهاريه


مي خواهم بهاريه بنويسم. خطوط در چشم هايم مي لرزند. هر چه كه پيش آيد اين زيبا ترين بهار زندگي من است، حداقل تا كنون.

تنم گرم است. دست ها و پاهايم مچ به پايين يخ زده اند. از سرمايشان بوي ياس مي آيد، شايد تنها در ذهن من.

ماهي هاي طلايي را با همين دست ها بود كه به شركت بردم. با همين انگشت ها كه يخ زده تر بودند در چهارراه نزديك شركت انتخابشان كردم. من با ماهي ها رسيدم و اكرم با تنگ ها. هفت سين شركت و تمام شعب با ما دو نفر بود. همه كار هايش از خريد تا چيدن. تا يكٍ شب گذشته از اين شعبه به آن شعبه رفته بوديم. تمام شده بود، همه كار ها. مانده بود كه دو روز به تعطيلي تنگ ماهي ها را ببريم.


اكرم ماهي هاي بزرگ تر را انداخت توي تنگ هاي بزرگ براي سفره هاي اصلي و كوچك تر ها را هم برد سر سفره هاي كوچك تر كه در بعضي اتاق ها و شعبه ها بودند.

ماند هفت سين اتاق خودمان و يك ماهي كوچك و يك گيلاس كه براي نوشيدن شربت خيلي بزرگ بود و براي  تنگ ماهي خيلي كوچك. صبح تا عصري،روز آخري، با اكرم چانه زدم كه اين ظرف براي ماهي كوچك است. به خرجش نرفت كه نرفت. مي گفت سر گيلاس تنگ است. بيرون نمي پرد. از آن عروس ماهي هاي ملوس بود  با دم و باله ي بلند سفيد و قرمز. با تني قرمز و يك تاج كوچولو ي سفيد روي پيشانيش.

 نمي دانم چرا خودم دست به كار نشدم و نيانداختمش توي تنگ بزرگ وسط سالن. رقاصه اي نحيف بود براي خودش ميان آن همه ماهي. نمي دانم چرا زبان و ذهنم مي چرخيد و دستم نه.

يك هفته قبل از عيد شركت تعطيل شد. پانزده ام برگشتيم. ماهي توي تنگش بود، اما آبي توي تنگ نبود. ته ظرف لجن بسته بود. آب ذره ذره خشك شده بود... سر ظرف هم كه تنگ بود...

اين بهاريه است. حقيقتا بهاريه است... كه بانك سامان، كه موسسه ي ايكس، كه گرافيست ايگرگ لطفا توي تبليغ ها ماهي هاي كوچك را توي گيلاس هايي كه براي شراب نوشيدن خيلي بزرگ است و براي تنگ ماهي خيلي كوچك نشان ندهيد... كه از تحمل من ديگر خارج است كه...

بهاريه است ... كه خانم و آقاي ايكس هر كه خريدار ماهي ست تنگ بخرد، نه هر كه خريدار تنگ است ماهي.

كه دست به كار  شويد و بهاريه بنويسيد و بگوييد من ماهي ام توي آن تنگٍ كوچك. اگر شما دست به كار نشويد من اينجا مي ميرم.

هر چه كه پيش آيد اين زيبا ترين بهار زندگي من است. زيبا ترين سفره اي كه در آن بودم. زيبا ترين و قشنگ ترين چرخش و رقصي است كه در تمام لحظه هاي تحويل سال داشتم... اما بدانيد  نگران ترين و دلهره آورترين  است توي آن تنگ كه مي دانستم... دنيا سر جايش است، بدون من يا شما تمام نمي شود. اما آب تنگ بدون شما چرا...

باز هم، هر چه كه پيش آيد اين زيبا ترين بهار زندگي من است، حداقل تا كنون.


                                                                                                          14 اسفند 1389

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 19:10  توسط میم  | 

دنياي وارونه



بلندترين شب كه بگذرد

                                  به دنيا مي آيم

با دو قطره اشك،

                                  بي صدا

پا ديگر در مشت نيست

                                  و دنيا ديگر وارونه

...




                                                                                30آذر 1389_حوالي5 _4 بعد از ظهر

                                                                                 تهران-تاكسي-تجريش-وليعصر (;

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 0:9  توسط میم  | 

از نميه شب هاي خرداد به نيمه شب هاي خرداد


    پدرم من را به دنيا آورد و به مادرم سپرد. كس اين را نمي دانست كه كنون تو مي داني.چشم هاي مادرم باز بود اما جايي نمي ديد. پدرم من را به آغل برد. گاه او هم نمي ديد. از كودكي بوي حيواني در مشامم مانده است. و عرق شرم اسب هاي69. پدرم رنگي نداشت. تمام قالي هايش را سفيد بافت. قوم پرست نبود اما مدام مي گفت "آنها از ما نيستند". هر روز سر ريز اين ترس مي شدم كه روزي من هم از آنها نباشم.

   حلال زاده ي يك تجاوز مشروع بودم. و به گاه كه اين كلمات پيدا مي شدند بر سر دار مي رفت. نه پدر يا مادرم، بلكه سر من، كه تقصيركار و خواهان ِ زندگي و خوشي  بودم.

   تمام فصل هاي كودكي آويزان دار قالي مانده بودم و بافته هايم خاكستري از آب در مي آمد. كم كم شك مردم برد كه بلا زاده ام. مردمي كه خودشان هم نمي فهميدند بلا زاده يعني چه. واژه هاي موروثي. افكار ريشه دار آنها. قالي هاي بي ريشه ي من. "دختر مشتي سفيد باف نيست،دودمانشان به باد رفت". مي ترسيدند بگويند آب.

   ترك خوردن خمره هاي شراب از شوق. مستي ناگهاني اسب ها. پيچيده شدن بوي آغل ما در تمام ده. جاري شدن سرخي چشم هايم از ترك هاي قالي. فرار جمعي اسب هاي 69. پدرم چشم هايش را شست و من را زنده به  گور كرد. از مادرم صدا در نيامد كه از  خروش خشك چشمه. او كه نزاييده بودم.و هرگز هم مرا نديده بود.

   بي تابي نكردم. توي خاطرات شبهاي سياه غرق شدم. و قالي هاي خاكستري. ستاره هاي سياه بر زمينه سپيد. پدرم اشك نريخت. از كوزه اي كه از چشم هاي خود پر كرده بودم به صورتم پاشيد. از خاك نفس كشيدم. تركيدم از بغض تنهايي. جوانه زدم. اين است كه گاه،درختاني تكيده تنها،خاكستري رنگ،ميان دشت ها مي بيني.


12خرداد 1389_شب


+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 17:37  توسط میم  |