تبليغاتX
روزگار ِ مداد با میم

روزگار ِ مداد با میم

می گویند که او سرگردانی بی هدف است،اما همه آنها که سرگردانند بی هدف نیستند

تولد یک وبلاگ

به روزگار ٍ مداد با میم، مداد و میم

یک ساله شدید.گفته بودند در این یک سال میم قدر چند سال بزرگ می شود .بزرگ شد . عوض شد._ حالا گیرم نه قدر چند سال._ اما همچنان میم است. باید بیشتر به مداد فکر کنم.تو روزگار خوبی هستی روزگار مدادی من. پر از اشتباه پر از خوبی پر از بدی پر از تجربه،ه اندازه تمام قدم های یک موجود یک ساله در هئیت میم ی 19 ساله. خالق خوبی بودم. پاکن ی در این روزگار نیافریدم . و زخم دستی که هنوز به جا مانده و کاش نبود های من  و جمع کردن حواسم که اشتباه پاکنی ندارد .میم چقدر دلگیری از خودت به خاطر راه دادن یک عده در این روزگار_وبلاگ_چقدر خوشحالی از بودن چند نفر.چقدر متاسف ی برای برداشت اشتباه دیگران. چقدر نگرانی از خود بودن و خود نبودن . چقدر فکر می کنی به  شهامت از خود فرار نکردن یا شاید حماقت از خود گفتن؟ همچنان "می گویند او سرگردانی بی هدف است ، اما..."و میم هر روز بیشتر می اندیشد  و هر روز  بیشتر می داند که "... همه آنها که سرگردانند بی هدف نیستند". و شک های همیشگی به افکارش به نوشته اش به خودش .چقدر لبریز شدی از "بودن" به خاطر فقط چند دوست خوب. و رنگ هایی که هیچ وقت دیده نمی شود و حرف هایی که هیچ وقت گفته نمی شود .

سوم آذر 1388

                            منا


* تولد روزگار مداد با میم  1 آذر 1387 است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 2:52  توسط میم  | 

به دنبال میمِ گم شده... یا...دیدار میم گم شده با مداد کامل


از حمید الدوله عزیز ممنونم که منو برد به کتاب هام.و به من یه چیزی که خیلی دنبالش بودم و کنار دستم بود رو نشون داد.ممنونم.گشتن تقریبا یک ساله من دنبال یه راه حل.بین که چقدر کمک برام ارزشمند بوده.

کلی حرف بود برای این پست .شاید وقتی دیگر...

کتاب باز عنوان خوبی نیست برای این پست.چون  کتاب باز نیستم.من کتاب هام رو هیچ وقت به امون خدا ول نمی کنم. همیشه باهاشونم.همیشه باهامن.

یه کتاب دیگه هم می خواستم بذارم.کتابی که مقاله "آزادی"شریعتی رو داره.همراهم نیست.و احتمالا کتاب ممنوع شده.به نظرم از کل کتاب همون یه مقاله رو خوندم .میتونم به کتابم بگم عتیقه یا فسیل.هیچ لینکی هم ندارم ازش.

همزادم ، اوشا بانوی سپیده دم ، زندگی ایرانی ، عقاید یک دانشجو و حضرت خضر ، رو به باز دعوت می کنم.بهترین کتابی که خوندید و یه قسمت از کتاب که دوسش دارید.

متن کامل کتاب رو با کلیک روی اسم کتاب ها ببیند.


دیدار قطعه ی گم شده با دایره کامل


اما ناگهان...

قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن.و رشد کرد

-من نمی دانستم تو رشد میکنی

قطعه گم شده جواب داد"من هم نمیدانستم"

-می روم پی قطعه گم شده خودم که بزرگ هم نمی شود

روز ها گذشت تا یک روز

کسی آمد که با دیگران فرق داشت

قطعه گم شده پرسید از من چه میخواهی                        "هیچ"

قطعه گم شده باز پرسید"تو که هستی؟"

دایره بزرگ پاسخ داد "من دایره بزرگ هستم"

به گمانم تو همان کسی باشی که مدت هاست درانتظارش هستم شاید من قطعه گم شده تو هستم.

"اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"

حیف خیلی بد شد چقدر دلم میخواست با تو قل بخورم

"تو نمیتوانی با من قل بخوری اما شاید خودت به تنهایی بتوانی قل بخوری"

...

...

...

"گوشه ها ساییده میشوند و شکل ها تغییر می کنند

خب من باید بروم.خداحافظ.شاید روزی به همدیگر برسیم. و قل خورد و رفت."

...

...

...

و حالا به جای اینکه بالا و پایین بپرد قل می خورد و می رفت.نمی دانست به کجا.اما ناراحت هم نبود. همین طور قل خورد و پیش رفت.*

شل سیلور استاین / ترجمه سیما مجید زاده


شازده کوچولو


بدونِ شازده کوچولو

در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».

آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.**

آنتوان دوسنت اگزوپری/احمد شاملو



*واسه من توجیه اینکه چرا براش مهم نیست کدوم طرف بره اون جمله ایه که زیر اسم بلاگم نوشتم.

**همه کتاب شازده کوچولو ،همش،از اومدنش تا اهلی کردن روباه یه طرف،رفتنش یه طرف.شماره 26 و 27 اون لینک خط های مورد علاقه منه.

***آهنگی که با "دیدار قطعه گم شده با دایره کامل" می شنوید تو شاد ترین و غمگین ترین لحظه ها با منه.یه امیدی ته آهنگ هست.شما هم می شنوید؟خوب یادمه اولین بار کجا شنیدمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:23  توسط میم  | 

روزه ات را با گیلاس باز کن*


بت بزرگ رفته بود نشسته بود آن سر دنیا.صدای پایش می آمد.من عاشق لبخندش شده بودم.فقط نفهمیدم دارد می رود یا می آید.هر لحظه چند شکل لبخند می زد. هر لحظه چند بار عاشقش می شدم.پس فکر کردید اگر عاشقش نبودم چرا تبر را دادم دستش؟که مثلا بعدا بگویند کاری از دستش بر نمی آید؟مگر عقلم کم شده؟خودم هم کم کم داشت باورم می شد که شکستن باقی بت ها کار او بوده.

جشن شان که  تمام شده بود تازه یاد بت ها افتادند.می بینید،هیچ کدامشان قدر من عاشق شان نبودند.بت بزرگ را که دیگر نگو.گفتم قسم به دست هایم من بتشان کردم.خودتان هر روز از جلوی بت تراشی  رد می شدید.نمی شدید؟تو، همین تو!خودت گفتی دلیل بود و نبود یکی ست.حالا انکار می کنی؟همین تو که هر روز از جلوی بت تراشی من رد می شدی،چند دقیقه ای مهمانم بودی،آب خنکی می خورد و می رفتی! همین تو ،انکار می کنی!وقت تراشیدن چشم هایش آنجا بودی.خودت هم خوب یادت هست.گله ای نیست.فقط قبول کن که دلیلش یکی ست.که  من بودم.

دیروز نشستم و فکر کردم.همین دیروز هم شدم خدای تمام بت ها.تک تکشان را خودم خرد کرده بودم.بعدش نشستم جلوی بت بزرگ.چشم هایش را خوب تراشیده بودم. مثل همه بت ها حس نمی کردی به چشم های کور زل زدی.حتی اگر صد نفر  نشسته بودند جلویش ،عین  صد نفرشان  یقین می کردند که فقط به خودشان خیره است.نشستم جلویش و های های برای تک تکشان گریه کردم.اما به بت بزرگ گفتم گریه ام برای این همه فاصله است.هر چه باشد تو فقط یک بتی و من خدا!

خیالم راحت بود.نشسته بودم آن گوشه و فقط به بت بزرگ فکر می کردم.تا چند وقت دیگر من هم می شدم پاکدامنی مثل ابراهیم ع یا همین سیاوش خودمان ،زبان زد خاص و عام.راه افتادیم آن طرف دنیا.بت بزرگ را هم آورده بودند.با همان چشم هایش.اگر یک لحظه لبخند نمی زد محو چشم هایش می شدی.این طور بود که فکر می کردی همیشه  لبخند می زند.من آرام آرام بودم.فقط یک لحظه فکرکردم بعد از پرت شدن از این  مسافت و ارتفاع دست و پایم طوریش نشود.خب من بدون راه رفتن و نوشتن حتما می مردم.از اینجا تا آن سر دنیا.همین طور که در حال نوشتن بودم ، پرتم کردند جایی که تا چند لحظه بعدش گلستان می شد._نمی دانم بعد از بوستان چه کسی جرائت کرده بود دوباره به سعدی_و خود من_ تهمت بزند._

حتی من که خدایش بودم باور نمی کردم دست راستش دارد جان می گیرد.حتی برقی که از چشمش افتاد باورم نمی شد.باورم نمی شد که آتش گرفت به دست راستم. که دست جان گرفته اش به سمتم بلند شد.


*عنوان مطلب این پست نام داستانی از کتاب "مردی که گورش گم شد" نوشته حافظ خیاوی.حتما این یک داستانش رو بخونید.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 4:13  توسط میم  | 

بر دريچه جدايي جسم و روحم بنويسيد...



                                      من هستم

                                                بودم جايز نيست!






پ.ن

ا ح م ق ا ن ه ت ر ی ن حرکت در ماه رمضون

"پاشو .پاشو"در حالی که یکم بیدار شده و نمیفهمه الان کجاست، کی هست"د پاشو د! پاشو"درحالی که یکم بیشتر س گ خواب شده"پاشو .بیدار شدی؟"دیگه الان بیداره و تا دو سوت دیگه می خود پاشه بره سر دیگ! "پاشو!سحری خواب موندی"!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 16:26  توسط میم  | 

آهای !چشم هایم کو؟!بیستون صدا می زند!


ای صبا از من بگو فرهاد بی بنیاد را

در میان عاشقان بد تخم ننگی کاشتی

بیستون را بهر شیرین گر تو می کندی به "جان"!

تیشه آهن چه می کردی؟تو مژگان داشتی*


*شعر بنابر روايتي از ملافاطمه كرماني (رفسنجاني) و به روايت ديگر منسوب به خانم نوابه خفي همسر حشمت الملك و مادر امير شوكت الملك مي باشد و البته استاد باستاني پاريزي در هردو مورد ترديد دارند (كتاب «از سير تا پياز» صفحه ۵۸۸)+


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 23:19  توسط میم  | 

خطابه منم!



"همانا تو را به واسطه قلم كرامت بخشيديم"*



* يك جا ترجمه اين دو آيه رو تركيبي ديدم.براي ديدن معناي "درست" و كامل ادامه مطلب رو ببينيد. بسم الله الرحمن الرحيم ... اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ «3»الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ «4»...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:31  توسط میم  | 

پستي براي "جليل...!"

به من گفتند/راه اين است/ چاه اين است/ ولي آن را نكردم گوش/ من از راه دگر رفتم/ ز راهي پرت و دور و كور/ و اكنون بر هدف هستم.*نصرت رحماني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 17:1  توسط میم  |